فرشته ی نجات (کامران و هومن)

داستان های خیالی

سلام سلام خوبین؟؟؟؟ خوشین؟؟ چه خبرا؟؟؟.....اومدم بگم به زودی فصل بعدی داستانو آپ می کنم و اینکه....

امروز ۶ تیر که میشه ۲۷ جون تولد منه!!!! نظراتتونو یکی یکی خوندم و واقعا خیلی خوشحالم که از داستان خوشتون اومده.....راستش خیلی میترسیدم که خوشتون نیاد و ی جوری دلتون بشکنه خب داستان نوشتن در مورد کامران و هومن کار آسونی نیست و من واقعا دارم تمام تلاشمو می کنم....خوشحال میشم اگه اشکالامو بهم بگین و کمکم کنین تا داستانم بهتر بشه.......دوستون دارم خیلی زیاد به چشماتونم خیلی میاد

[ پنجشنبه ششم تیر 1392 ] [ 10:24 ] [ شقایق ] [ ]


سلام دوستای گلم....خوبین؟؟؟ میدونم خیلی دیر اومدم اما اومدم....تازه چند روز پیش تصمیم گرفتم داستانو ادامه بدم....تو این مدت به کسی سر نزدم و واقعا شرمنده اما قول میدم سر وقت به همه سر بزنم....تا یک هفته ی دیگه امتانام شروع میشه اما بعد اون تا دو هفته ترم تابستونه دارم اما وقت بیشتری واسه نوشتن داستان دارم....خب اینم قسمت ۲۵ که بعد مدت ها تایپ کردم.


قسمت ۲۵ در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 0:26 ] [ شقایق ] [ ]


سلام دوستای خوبم خوبین؟؟؟

می دونم خیلی بد قولی کردم اما باید بگم که این وب دیگه آپ نمی شه! لطفا دلیلشو نپرسین.

اولش می خواستم وبو بدم یکی تا داستانو ادامه بده اما....شرمنده اما دیگه داستانی در کار نیست اما هر چند وقت یک بار میام و بهتون سر میزنم. نظراتتونو میخونم و تایید می کنم و همینطور هر وقت آپ کردین بهم خبر بدین.

شاید چند وقت دیگه وب دیگه بزنم و داستانو ادامه بدم.

خیلی دوستون دارم و دلم واستون تنگ میشه.....بووووووووووووس


[ دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 ] [ 19:5 ] [ شقایق ] [ ]


سلام دوستای خوبم خوبین؟؟ شرمنده واسه اینکه داستانو نذاشتم...سرم خیلی شلوغه و تا دوماه دیگه امتحان های ترم اول شروع میشه و تا چند ماه دیگه به انتخاب رشته میرسم. من اصلاٌ وقت نکردم داستانو تایپ کنم....تو این چند وقت وقت نمی کنم بهتون سر بزنم شرمنده اما بعد امتحانا یا شاید شاید (قول نمیدم) قسمت بعدی رو آپ کنم.....دوستون دارم....فراموشم نکنین برمی گردم به زودی با قسمت 25.
[ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 17:37 ] [ شقایق ] [ ]


قسمت 24

هومن:

جلوی در خونه ی مریم بودم یعد از ده دقیقه اومد. آخ نفسم...زندگیم. تو این چند روز خیلی دلم براش تنگ شده بود نمی تونستم چشم ازش بردارم.

بهم داشت می خندید و گفت: چیه؟؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟؟

خندیدم . گفتم: هیچی خوشگل خانوم بشین بریم.

بعد از چند دقیقه گفت: هومن؟

من: جون دلم؟

هیچی نگفت

من: دلم واست تنگ شده بود

لبخند زد و بازم هیچی نگفت. بعد از نیم ساعت جلوی یه رستوران پارک کردم و رفتیم تو رستوران پشت یه میز کنار پنجره نشستیم. خیلی عجیب بود انگار حرفی واسه گفتن نداشتم.....

تو خودم بودم که مریم گفت: هومن؟

سرمو بلند کردم و نگاش کردم تو صورتش هیچی از خوشحالی یا لبخند نبود آروم گفتم:

-جون دلم؟

خیلی جدی گفت: می خوام یه چیزی بگم که فکر کنم وقتشه!

-جانم؟ چی میخوای بگی؟

چشاشو دوخت به صورتم تو نگاهش نه خوشحالی بود نه عشق نگاهشو ازم دزدید و

گفت: هومن ما الان چند ساله که با هم دوستیم.....خب...اما

من: حرفتو بزن هر چی تو دلته بگو

نفس عمیقی کشید و گفت: احساس می کنم که این رابطه هر چه زودتر باید تموم بشه! احساس می کنم که ازم خسته شدی!

با شنیدن این حرفا احساس کردم یکی محکم قلبمو از تو سینم در آورد.

پریدم وسط حرفشو گفتم: تو چی داری می گی؟؟ معلوم هست...

مریم: منظورم کاملاٌ مشخصه! بیا....بیا همین جا تمومش کنیم!

من: مریم...

چشاشو بست و گفت: خواهش می کنم هومن...دیگه وقتش رسیده...تو داری به خودت٬ به من٬ به قلبت دروغ می گی! هومن اگه خوب به حرفام فکر کنی می بینی که درست می گم...دوست ندارم که مجبوری باهام باشی می فهمی؟؟ دلم می خواد اون کسی رو پیدا کنی که واقعاٌ دوسش داری.

انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم تکیه دادم به صندلی و فقط نگاش کردم

مریم: اونطوری نگام نکن! می دونی که دارم راست می گم....دوست دارم که بری دنبال عشق واقعی....یکی غیر از منم پیدا میشه که عاشقت باشه می فهمی؟؟

سرمو برگردوندم طرف پنجره و با صدایی که سعی می کردم بغض آلود نباشه گفتم: این حرف آخرته؟؟...باشه....باشه حرفی نیست...قبوله اما حداقل بذار این دوستی ادامه داشته باشه.

واسه چند دقیقه سکوت بینمون حاکم بود انگار هیچ کدوممون قدرت حرف زدن نداشتیم که مریم سکوتو شکست و گفت: باشه قبوله هومن....واست آرزوی خوشبختی می کنم...امیدوارم یه روز عشق واقعیتو پیدا کنی!

با سرعت بلند شد و از رستوران رفت بیرون. حرفاش مثل یه خنجر به قلبم فرود اومد و داغونم کرد. سرمو بین دستام گرفتم دلم نمی خواست این رابطه اینجوری به پایان برسه...هیچ وقت فکرشو نمی کردم اما انگار به نفع هر دوتامون بود.

مریم:

دیگه نمی تونستم بیشتر از این تو اون رستوران بمونم. می ترسیدم اگه یک دقیقه بیشتر پیشش بمونمم حرفایی می زدم که بعداٌ پشیمون می شدم. بالاخره اشکام بهم فرصت ندادن و رو گونه هام سرازیر شدن. بی توجه به فاصله ی رستوران تا خونه تصمیم گرفتم پیاده برم حتی واسم مهم نبود که آخر شب و من تنهام. برام خیلی سخت بود که بعد از این چند سال با تنها عشق زندگیم خدافظی کنم و عشقشو واسه همیشه تو قلبم بکشم!. تمام خاطرات این چند سال مثل فیلم از جلوی چشام رد می شد و من فقط با به یاد آوردنشون تنها کاری که می تونستم انجام بدم این بود که فقط لبخند بزنم. اوایل دوستیمون تو اون زمستون سرد تو پارک با هم برف بازی می کردیم و از ته دل می خندیدیم بی خبر از اینکه سرنوشت یه نقشه های دیگه ای واسمون کشیده.

- هومن ولم کن!!! الان یخ می زنم

اما اون فقط می خندید و گولوله های برفو به سمتم پرتاب می کرد

- هووومن!!!!

- وووااای مریم نمی دونی وقتی اینجوری عصبانی می شی چقدر خوشگل می شی.

- هوووومن!!!!

با صدای بلند خندید و بی توجه به سرما رو برفا دراز کشید و منم کنارش

- هوومن سرد پاشو مریض می شیم.

اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که نفهمیدم کی جلوی خونه رسیدم با کلید درو باز کردم و رفتم تو...بدون اینکه چراغارو روشن کنم رفتم تو اتاقم در کمدمو باز کردم و جعبه ای رو آوردم بیرون. کنار تختم رو زمین نشستم و با دستای لرزون درشو باز کردم...همه ی عکسای من و هومن...گردنبندی رو که پارسال شب تولدم بهم داده بود و برداشتم و زل زدم بهش گردنبندی که پشتش اسم من و اون نوشته شده بود...همه ی عکسارو آوردم بیرونو یکی یکی شروع کردم به مرور کردنشون اون موقع ها چقدر خوشحال بودیم انگار هیچ غمی وجود نداشت و از آینده هیچ ترسی نداشتیم! زانوهامو بغل کردمو با صدای بلند تا تونستم جیغ زدم و گریه کردم...گریه واسه اون روزای خوب....گریه واسه خاطرات با اون بودن...گریه واسه عشقم که حالا باید می کشتمش! تمام بدنم یخ کرده بود. احساس سرما همه ی وجودمو گرفته بود مثل یه مرده زیر خاک....اینقدر گریه کردم که دیگه هیچی نفهمیدم.

هومن:

با عجله از تو رستوران اومدم بیرون اما مریم دیگه نبود! هر جارو نگاه می کردم نبود! گوشیشو بر نمی داشت. نگران بودم نکنه....نکنه اتفاقی براش بیوفته یا بلایی سر خودش بیاره؟؟؟؟

این فکرا یک لحظه راحتم نمی ذاشت...سریع تو ماشین نشستم  پامو گذاشتم رو گاز و با سرعت رفتم طرف خونش.

-هومن به حرفام خوب فکر کن! می خوام عشق واقعیتو پیدا کنی! بیا این رابطه رو همین جا تمومش کنیم!

تو راه این حرفاش یک لحظه راحتم نمی ذاشت

اه لعنتی! آخه چرا؟؟؟؟؟؟!!! هومن واقعاٌ که لیاقتت همینه! همون بهتر که بمیری که باعت شدی فکر کنه دوسش نداری!

همش این حرفارم به خودم می زدم و با عصبانیت رو فرمون ماشین می کوبیدم....بالاخره جلوی در خونش رسیدم با عجله از ماشین پیاده شدم و رفتم زنگ زدم اما هیچ کس درو باز نکرد. رفتم عقب تر...همه ی چراغا خاموش بود اما می دونستم که باید تو خونه باشه. از در حیاط پشتی رفتم تو خونه. اصلاٌ واسم مهم نبود که وقتی منو این موقع شب تو خونش ببینه چی فکر می کنه...نگرانش بودم شروع کردم به صدا زدنش....دویدم از پله ها رفتم بالا در اتاقارو یکی یکی باز کردم اما خبری نبود....جلوی در اتاقش که رسیدم خواستم درو باز کنم که دیدم قفل شده با صدای بلند گفتم: مریم درو باز کن مریم! می دونم تو اتاقی....پس درو باز کن.....

واسه چند دقیقه سکوت کردم اما خبری نشد دوباره صداش زدم اما انگار خیال نداشت درو باز کنه! دیگه داشتم دیوونه می شدم محکم خودمو به در زدم و درو باز کردم و....خدای من اینجا چه خبر شده بود؟؟ همه ی عکسای ما دوتا رو زمین ریخته شده بود و بعضی هاشون هم پاره شده بودن.. فقط یه چراغ خواب اتاقو روشن کرده بود آروم دستمو رو دیوار کشیدمو چراغ اتاقو روشن کردم یه دفعه چشمم افتاد به مریم که رو زمین افتاده بود!...نه...نه...خدا!

سریع رفتم طرفشو تو بغلم گرفتمش بدنش سرد سرد بود و عرق سرد نشسته بود رو پیشونیش تکونش دادم: مریم! مریم! گلم؟؟ صدامو میشنوی؟؟ چشاتو باز کن!

اما نه بی فایده بود...سریع بغلش کردم از زمین بلندش کردم و دویدم از خونه اومدم بیرون و گذاشتمش تو ماشینو حرکت کردم به نزدیک ترین بیمارستان

 

فرزین:

وقتی رسیدم خونه خودمو پرت کردم رو کاناپه و به سقف خیره شدم از عصبانیت سرم درد گرفته بود...باید یه کاری می کردم...دیگه حالا وقتش بود که کامران همه چیزو بدونه...باید خودم همه چیزو بهش می گفتم. ولی اگه شقایق قبول نکنه چی؟؟ اون وقت دیگه حتی چشم دیدن منو هم نداره! اگه دوباره بشه مثل پنج سال پیش اون وقت چی؟؟؟؟؟؟ اگه دوباره بشه اون شقایقی که نه میخندید نه حرف میزد چی؟؟

داشتم از این همه فکر و خیال کلافه می شدم بلند شدم تا یه دوش بگیرم شاید اینطوری می تونستم بهتر فکر کنم.

 

کامران: ساعت از دو نصفه شب هم گذشته بود اما از هومن خبری نبود کم کم داشتم نگران می شدم به گوشیش زنگ زدم که بعد از چند بار بوق خوردن جواب داد اما با صدای خسته و عصبی.

هومن: چیه کامران؟؟

با تعجب گفتم: هومن؟ کجایی؟ چرا صدات اینجوریه؟

هومن: اومدم بیمارستان

من: چییییییی؟؟!!!!!!

هومن:نترس من خوبم اتفاقس واسم نیوفتاده...اما مریم حالش زیاد خوب نیست...امشب خونه نمیام.

من: کدوم بیمارستان؟؟ آدرسو برام بفرست الان میام.

هومن: نمی خواد کامران... اون حتی دوست نداره منو ببینه یا تحمل کنه بعد میگی می خوای بیای اینجا؟؟؟؟؟؟ داشت خیلی خودشو نگه می داشت تا داد نزنه واسه همین آروم گفتم:

-آدرسو واسم بفرست میام اونجا با هم حرف می زنیم.

هومن: تو اتاق رو صندلی کنار تخت نشسته بودم...به چراغ خوابی که کنار تخت بود و به اتاق نور کمی بخشیده بود خیره شده بودم و روز اول آشنایی من و مریم مثل فیلم از جلوی چشام رد شد.

-توی کافی شاپ نشسته بودم که  یه دختر با موهای بلند قهوه ای که چند تا کتاب تو دستش بود از جلوم رد شد و رفت به طرف میزی که رو به روی من بود و پشت سرش یه پسر که نگار دنبال دختره بود. خواستم از جام بلند شم و برم بیرون اما صدای نعره های پسره سر جام میخ کوب کرد. داشتن با هم دعوا می کردن بدون اینکه متوجه بقیه بشن که دارن نگاهشون می کنن. صدای پسره هر لحظه بلندتر می شد و گریه ی دختره شدیدتر اما بی صدا که یه دفعه پسره اینقدر محکم بهش سیلی زد که افتاد رو زمین و کتاباش رو زمین پخش شدن و پسره با بی رحمی تمام اون دختر و ول کرد و رفت. با دستای لرزون شروع کرد کتاباشو جمع کردن. بلند شدم و رفتم تا کمکش کنم. رو زمین زانو زدم و شروع کردم به جمع کردنشون با صدای ضعیفی که با بغض آمیخته شده بود تشکر کرد. خیلی آروم پرسیدم:

-چیزیتون که نشده؟؟

با شنیدن صدام به سرعت سرشو آورد بالا و با تعجب به صورتم نگاه کرد...به صورتم خیره منده بود که یه دفعه به خودش اومد و گفت:

-خدای من...ش...شما اینجا چی کار می کنین؟؟

.

.

چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که ازم خواست نقش دوست پسرشو بازی کنم تا بتونه از شر اون پسره راحت بشه....وقتی پسره بعد یه مدت دیگه ولش کرد...تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم و عاشقشم...وقتی تو جشن تولدش عشقمو اعتراف کردم....

روی یه تاب توی باغ خونشون نشسته بودیم که تصمیمو گرفتم و گفتم:

-مریم دلم می خواد همیشه مال من باشی تا آخر عمرم کنارم باشی

بهت زده از درخواستم با چشای کرد بهم خیره شده بود و اشک می ریخت

-قول میدم....قول میدم همیشه کنارت باشم حتی اگه سرنوشت چیز دیگه ای رو بخواد.

-دوست دارم گل مریم.

دستاشو دور بازوم حلقه کرد و سرشو گذاشت رو شونم

.

.

پوزخند زدم...چقدر قشنگ بود اون موقع...حالا ملکه ی قلبم گل مریمم که قول داد همیشه کنارم باشه جلوی چشام داشت میزد زیر قولش....کسی که عاشقانه عاشقشم قولشو فراموش کرده. ولی دوباره اون حرفای توی رستوران مثل پتک بود که به صورتم خورد.. نکنه دیگه منو دوسم نداره و ازم خسته شده؟؟؟؟؟؟ نکنه....اون به عشقم شک کرده....چی کار کنم؟؟؟؟ یعنی اون نمی تونه این همه عشق منو ببینه؟؟ به تختش خیره شدم که دیدم چشاشو باز می کنه.

 

مریم:

چشامو به زور باز کردم یه اتاق نیمه تاریک با دیوارای سفید دوباره چشام تار شد و مجبور شدم ببندمشون و دوباره باز کنم. نگاهمو همه جا چرخوندمو هومنو کنار تختم دیدم. کنار تختم نشسته بود و دستش تو دستم بود داشت با لبخندی که توش ناراحتی و نگرانی موج میزد نگاهم می کرد. آروم دستمو از تو دستش کشیدم بیرون.....وای خدا چقدر سخته وقتی عشقت دستتو می گیره و تو دستتو پس بکشی و با هاش با بی رحمی تمام حرف بزنی و اونو از خودت دور کنی و برنجونی!  با این کارم با تعجب بهم نگاه کرد اما دوباره لبخند رو لباش نشست و با صدای آرومی گفت: بهتری؟؟

نگاهمو از نگاهش گرفتم و به سقف خیره شدم و باصدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم: چرا اینجایی؟؟ مگه نگفتم که تمومش کنیم؟؟ چرا نمی فهمی که از دروغ بدم میاد؟؟ چرا نمی فهمی وقتی می گم خسته شدم؟؟؟؟ خسته شدم اینقدر به خودت دروغ گفتی!

اشکام از گوشه ی چشام لیز خورد اافتاد رو لباسم. دستاش مشت شدن چشاشو بست و گفت: باشه...باشه اگه از من خسته شدی حرفی نیست تمومش می کنیم.

سرمو برگردوندم طرف پنجره و آروم گفتم: می خوام تنها باشم. لطفاٌ تنهام بذار.

کتشو برداشت و گفت: امیدوارم که این خواسته ی قلبیت باشه.

و از اتاق رفت بیرون....احساس می کردم تمام سلول های بدنم داد میزنن و می گن: هومن دوست دارم....آخه من چه طوری می تونم ازت دور باشم؟؟؟؟ چه طور می تونم ازت خسته بشم؟؟ چه طور تونستم این حرفارو به تو که عشق اولم بودی و هستی بزنم؟ با بغض ولی آروم زیر لب زمزمه کردم: منو ببخش هومن....فراموشم کن.

 

هومن:

از اتاق اومدم بیرون و درو پشتم بستم بهش تکیه دادم و نشستم رو زمین...انگار مرده بودم...درست بود اون از دست من خسته شده....دیگه نمی خواد که منو ببینه....سرما تمام وجودمو گرفته بود با مشت محکم به پاهام زدم و سرمو تکیه دادم به دیوارو چشامو بستم...چی کار کردی با ما آهای سرنوشت! یعنی اینقدر بی رحمی؟؟

یه دفع یکی صدام زد صداش انگار مایل ها با من فاصله داشت. چشامو باز کردم و کامرانو جلوم دیدم فقط نگاش می کردم حتی قدرت یک کلمه حرف زدنم نداشتم...جلوم زانو زد و مثل همیشه که تکیه گاهم میشد گفت: چی شده هومن...چرا اینقدر پریشونی؟؟؟؟ مریم حالش خوبه مگه نه؟؟ هومن حرف بزن داداش

با لرزشی که تو صدام بود گفتم: آره خوبه...نمی دونم شایدم خوب نباشه...اما دیگه نمی خواد منو ببینه....اون دیگه منو نمی خواد....

بغضم ترکید و اشکام بالاخره خودشونو نشون دادن...محکم بغلم کرد و گفت: آروم باش هومن داری می لرزی....قوی باش هومن....مرد که گریه نمی کنه

من: چه طوری آروم باشم کامران؟؟؟؟ اون به عشقم شک کرده می فهمی؟؟ کسی که جونمم واسش میدم دیگه منو نمی خواد...چه جوری ازم می خوای آروم باشم؟؟؟؟؟؟

کامران: هومن با خودت اینجوری نکن! پاشو...باید قوی باشی...

اما من شده بودم یه پسر بچه ی ۲ ساله که دلشون می خواد یه نفر بغلشون کنه. بعد از چند دقیقه کمکم کرد تا بلند شم....جونی تو بدنم نبود...از بیمارستان اومدیم بیرون و در ماشینو باز کرد و گفت: بشین تو ماشین...من میرم مریمو ببینم...بشین تا بیام.

کامران:

در ماشینو بستم....باورم نمی شد یعنی واقعا این خواسته ی مریم بود؟؟؟؟ خدا خودت کمک کن....

به طرف اتاقی که بستری شده بود رفتم....دستام می لرزید در زدم و رفتم تو. از پنجره به بیرون خیره شده بود...با صدای گرفته ای گفت: مگه نگفتم که می خوام تنها باشم؟؟

مکث کردم و گفتم: یعنی منم نمی خوای ببینی؟؟

سرشو برگردوند به طرفم و با مِن مِن گفت: نه...نه..همچین حرفی نزدم...یهنی منظورم تو نبودی

نشستم رو صندلی و گفتم: بهتری؟ آخه چرا با خودت اینجوری می کنی دختر؟؟

لبخند کم جونی زد و گفت: خوبم...می بینی که

دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم: حرف دلتو بزن مریم...من همه چیو میدونم اما این وسط دلایل تو...؟؟

مریم: دلایل من مشخص....هومن باید عشق واقعیشو پیدا کنه.

من: تو به عشق اون شک کردی...مریم مگه تو نبودی که می گفتی عاشقشم؟؟؟؟ مگه تو نبودی که می گفتی....

مریم: بسه کامران....اگه اومدی اینارو بگی بهتره.....

من: اونی که داره به خودش دروغ می گه توای

مریم: کامران من می خوام برگردم ایران....

وا رفتم....نگاهم روش یخ زده بود دستامو مشت کردم و از عصبانیت دندونامو محکم به هم فشار دادم....تکیه دادم به صندلی....همین مونده بود....به هومن چی می گفتم؟؟ لعنتی!

مریم: ازت یه خواهشی دارم.

با صدایی که سعی می کردم داد نزنم گفتم: بگو

مریم: نمی خوام هومن بدونه که می خوام برم ایران. من سه روز دیگه پرواز دارم ازت می خوام که هیچی درمورد این مسئله به هومن نگی.

با این درخواستش انگار یه سطل آب یخ ریختن روم آروم ولی عصبی گفتم: معلوم هست چی داری می گی؟؟؟؟ دیوونه شده؟؟ می خوای هومنو نابود کنی؟؟ اون اگه بفهمه نه تورو می بخشه نه منی که داداششم...من نمی تونم این کارو انجام بدم

سکوت کرد....چند دقیقه ای نشسته رو صندلی سرمو به دستام تکیه داده بودمو فکر می کردم. هومن دیگه نمی تونست اینو قبول کنه و باهاش کنار بیاد...من نمی تونستم بهش دروغ بگم تحمل اینکه داداشم ناراحت باشه رو نداشتم....تحمل دیدن نابودیشو نداشتم.

با صدایی که به زور می شد شنید گفتم: من نمی تونم چنین درخواستیو قبول کنم....این یکی خیلی زیاده...نمی تونم حرفی نزنم و آب شدن داداشمو ببینم.

مریم: خواهش می کنم کامران...تنها کسی که الان می تونه کمکم کنه توای.

از رو صندلی بلند شدم که برم بیرون دستم هنوز رو دستگیره ی در بود که گفت: کامران؟؟

همینطور که پشتم بهش بود گفتم: متاًسفم.

از اتاق اومدم بیرون دستمو به دیوار تکیه دادم نفس عمیقی کشیدم و رفتم به طرف در خروجیه بیمارستان.

نزدیک ماشین وایستادم هومن اصلاٌ هومنی نبود که شب از خونه رفت بیرون...به یه نقطه خیره شده بود....تو ماشین نشستم و راه افتادم طرف خونه.

هومن:

هنوز از بیمارستان دور نشده بودیم که گفتم: ماشینو نگه دار کامران باید برم پیشش اگه نرم دیگه نمی بینمش.

کامران: نه هومن باید استراحت کنی....میریم خونه....این طوری نمی تونی اینجا بمونی.

دلم می خواست داد بزنم و بگم لعنتی بذار برم می خوام برم پیشش اما جونی نداشتم واسه همین فقط سکوت کردم و چشامو بستم.

.

.

انگار کامران داشت صدام میزد...خوابم برده بود. چشامو باز کردم جلوی خونه بودیم با کمک کامران از ماشین پیاده شدم و رفتیم تو خونه...در اتاقمو باز کردم و رو تخت دراز کشیدم....یعنی واقعاً همه چی تموم شد؟؟

مریم:

مجبور بودم برم....هیچ راهی واسه اینکه خونوادم موافقت کنن نبود....اونا هیچ وقت راضی نبودن که من تو آمریکا درس بخونم یا زندگی کنم....هیچ وقت نتونستم بهشون بگم هومن تمام زندگیه من....مخالف بودن و هستن....می دونم اگه بفهمن با هومن بودم دیگه حتی اجازه ی اینم ندارم که اینجا بمونمو درس بخونم. خدایا کمکم کن....چه جوری می تونم عشق زندگیمو ول کنم؟؟ عشقی که این همه سختی کشیدم تا بتونم باهاش باشم؟؟ هومنم منو ببخش دیگه نمی شه باهم باشیم...بالاخره یه روز خونوادم می فهمنو بین ما فاصله میوفته منو ببخش. صدای هق هق گریم همه اتاقو پر کرده بود....این دیوارای اتاق صدای هق هقمو شنیدن....انگار اونا هم دلشون برام می سوخت واسه همین سکوت کرده بودن.

 

هومن:

با صدای آلارم گوشیم چشامو باز کردم نمی دونم ساعت چند بود اما هنوز همه جا تاریک بود دوباره چشامو بستم که صدای در اومد.

کامران: هومن...هومن...پاشو ساعت ۶ شده....پاشو دیرمون میشه.

چشامو باز کردم و به سقف اتاق خیره شدم و آروم گفتم: راحتم بزار....راحتم بذار.

درو باز کرد و اومد تو: پاشو هومن....پاشو الان پدرام زنگ میزنه!

اما دیگه قدرت حرف زدن نداشتم دستموگرفت و بلندم کرد: هومن میدونم حوصله نداری و نمی خوای بیای اما امروز کلی کار داریم...پاشو داداش.

بعد از چند دقیقه نشستیم تو ماشینو کامران حرکت کرد...گوشیمو از تو جیب شلوارم آوردم بیرون و بهش نگاه کردم. بی معرفت یعنی اینقدر سنگ دل شدی گل مهربونم یا من اشتباه می کنم؟؟ چرا دیگه مثل هر روز صبح بهم مسیج نمیدی؟؟ اشکال نداره عزیزم حتماٌ سرت شلوغه....

شیشه ی ماشینو دادم پایین تا یکم آروم بشم...خیابونا خلوت بود مثل شهر غم زده ها یا شاید من اینطوری فکر می کردم....یه لحظه چشمم خورد به یه دختر که داشت تو خیابون راه می رفت.

به بیرون اشاره کردم و گفتم: کامران....اونجارو ببین....اون مریم منه مگه نه؟؟

کامران: هومن حالت خوبه؟؟ من که کسیو نمی بینم....آروم باش برادر من

دوباره که به خیابون نگاه کردم کسی نبود کامران راست می گفت انگار دیوونه شده بودم. سرمو تکیه دادم به شیشه و چشامو بستم.

 

کامران:

حال هومن اصلاٌ تعریفی نداشت تو استادیو همش با بقیه شوخی می کرد اما این بار همه فهمیده بودن که هومن داره با این خنده ها و شوخی ها چیزیو پنهون می کنه. بعضی وقتا وسط زبط یهو بغض می کرد و مجبور می شدیم دوباره از اول شروع کنیم. واسه سومین بار داشتیم ضبط می کردیم که یهو هومن وایستاد و همین باعث شد که رامین بیشتر از بقیه عصبانی بشه.

رامین: هومن امروز چت شده؟؟! نه به شوخی و خنده های یک ساعت پیشت نه به بغض کردن الانت!!! این دفع سوم که اینجوری داری همه چیزو خراب می کنی!

من: هومن....

هومن: ببخشید دست خودم نیست میشه برنامه ی ضبطو بزاریم واسه فردا؟؟

رامین: کامران این چی داره میگه؟؟

هومن: باشه امروز تمومش می کنیم فقط یه چند دقیقه می خوام برم بیرون یکم حالم بهتر بشه.

از اتاق ضبط رفت بیرون و منم فقط به در خیره شدم...یه دفعه دست کسیو رو شونم حس کردم پدرام بود

پدارم: کامران چی شده؟؟ چرا هومن امروز این شکلی شده؟؟

سرمو انداختم پایین و گفتم: مریم

پدرام: مریم چیزیش شده؟؟ حرفی زده؟؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: داره به خودش دروغ میگه که دیگه هومنو دوسش نداره....پدرام نمی دونم چی کار کنم....دو روز دیگه میره ایران...باید به هومن بگم اما آخه چه جوری؟؟ هومن بفهمه داغون میشه.

پدرام: ولی اگه بعد ها خودش بفهمه بیشتر داغون میشه مخصوصاٌ اگه وقتی بفهمه که دیگه دیر شده و مریم رفته...پس تا دیر نشده باید بهش بگی.

تا خواستم چیزی بگم گوشیم زنگ خورد و مجبور شدم جواب بدم

من: الو؟؟

فرزین: سلام آقا...کم پیدا شدی...خوبی؟؟ هومن خوبه؟؟

من: سلام فرزین جان...ممنون خوبیم...تو چطوری؟؟

فرزین: منم خوبم ممنون.....حتماٌ استادیو هستی...می خواستم ببینم اگه وقت داری بیام ببینمت. سرتون که شلوغ نیست؟؟

من: راستش نه... امروز برنامه هامون یکم به هم ریخته...حالا کی میای؟؟

فرزین: طرفای عصر ساعت ۶.

من: خوبه....پس می بینمت.

فرزین: راستی یه مهمونم با خودم میارم اشکالی که نداره؟؟

من: حتماٌ حالا کی هست؟؟

فرزین: غریبه نیست....می خواستم...شقایقو با خودم بیارم

با شنیدن اسمش تپش قلبم بالا رفت طوری فکر می کردم فرزین صداشو میشنوه.

لبخند زدم و گفتم: خوشحالم میشیم بیاین.

فرزین: باشه پس تا عصر.

من: باشه بای

گوشیو قطع کردم و رفتم بیرون. هر چقدر می گذشت احساس می کردم قلبم هر لحظه ممکنه از تو سینم بزنه بیرون...دست و پامو گم کرده بودم درست مثل این پسر بچه ها...خودم خندم گرفته بود...دیگه مطمئن بودم که عاشقش شدم...خدایا یعنی میشه اونم همین حسو به من داشته باشه؟؟  …هومن تو اتاق پدرام نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود. به در تکیه دادم و گفتم: هومن؟؟

سرشو بلند کرد و با لبخند گفت: قول میدم پسر خوبی باشم و به حرفاتون گوش بدم...بریم باید ضبط آهنگو تموم کنیم.

دستمو انداختم رو شونشو گفتم: امروز قراره فرزین بیاد اینجا.

با تعجب گفت: فرزین؟؟

خندیدم و گفتم: آره تعجب داره؟؟ قراره با شقایق بیاد

هومن: آره؟؟ تو هم واسه همین خوشحالی

من: اذیت نکن هومن

هومن: مگه دروغ می گم؟؟ راستشو بگو دوسش داری نه؟؟

من: بیا بریم سر ضبط بچه...

هومن: میترسی دستت رو بشه واسه همین حرفو عوض می کنی؟؟

دستامو بردم بالا و گفتم: تسلیم...حالا میای بریم؟؟

شقایق:

با بچه ها تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم و صحبت می کردیم که گویم زنگ خورد...به صفحه ی گوشی نگاه کردم...نمی دونم چرا نمی خواستم جواب بدم که کیمیا گفت: مجنون لیلی داره زنگ میزنه نمی خوای جواب این عاشقو بدی؟؟

نمی دونم چرا از شوخیش خوشم نیومد بلند شدم و رفتم اون طرف تر.

من: سلام

فرزین: به به سلام خانوم دکتر...ببخشید من یکم سرم درد می کنه باید چی کار کنم؟؟

خندم گرفت ولی خودمو نگه داشتم و گفتم: زنگ زدی اذیتم کنی یا واقعاٌ کارم داری؟؟

فرزین: شقایق تو رو خدا امروزو بد اخلاقی نکن....کلاست تموم شده؟؟

من: آره چطور؟؟

فرزین: خب پس پشت سرتو نگاه کن میفهمی

برگشتم و اطرافمو نگاه کردم به ماشینش تکیه داده بود و منو نگاه می کرد واسم دست تکون داد...رفتم پیش بچه ها و کیفمو برداشتم و گفتم: من باید برم فعلاٌ

کیمیا: مجنون اومده دنبالت بهتره اینقدر منتظرش نزاری.

پوزخندی زدم و گفتم: فرزین فقط پسر عمومه چی دیدی که فکر می کنی عاشقمه؟؟

شونه هاشو انداخت بالا و گفت: ولی به نظر من که اون نگاهاش همه چیو فریاد میزنه

شونه هامو انداختم بالا و ازشون دور شدم. رو به روش که رسیدم گفت: زود بشین باید بریم یه جایی.

من: کجا؟؟

فرزین: تو بشین بعداٌ می فهمی.

بعد از نیم ساعت ماشینو پارک کرد و گفت: پیاده شو رسیدیم

من: این جا دیگه کجاست؟؟

چیزی نگفت و منو دنبال خودش کشید. وارد یه سالن شدیم که تقریباٌ خلوت بود و بعد وارد یه سالن دیگه شد جا خوردم اینجا دیگه کجا بود؟؟

یه دفعه یه صدای آشنا تو گوشم پیچید سریع برگشتم سمت صدا هومن جلوم بود...چند قدم اومد جلو با خنده ای که یکم فرق داشت گفت: سلام!

من که جا خورده بودم سریع گفتم: س...سلام.

فرزین دستشو انداخت دور گردن هومن و گفت: اینم از مهمون امروز.

هومن به من نگاهی کرد و گفت: آره کامران گفته بود...بیاین که منتظره.

واسه چند لحظه حس خوبی تمام وجودمو محاصره کرد دوباره می تونستم عشقمو ببینم.....آخخخخخخ که چقدر دلم واسش تنگ شده بود. اما دوباره ترس از اینکه منو نخواد تمام وجودمو گرفت و همین باعث شد بیشتر استرس بگیرم. وارد یه اتاق شدیم که یه میز کار و یه مبل سه نفره داشت هومن بعد از یکم حرف زدن با فرزین رفت بیرون.....هم خوشحال بودم هم استرس داشتم. به فرزین یه نگاهی کردم لبخند زد و گفت: از دستم عصبانی شدی؟؟

لبخند زدم و پریدم بغلش و گفتم: خیلی دیوونه ای فرزین چرا زودتر بهم نگفتی؟؟

خودشو ازم جدا کرد و گفت: چون اون موقع فرار می کردی و قبول نمی کردی که باهام بیای.

سرمو انداختم پایین و آروم زیر لب گفتم: ممنون.

یه دفعه در باز شد و کامران و هومن با پدرام و رامین اومدن تو. با همه سلام و احوال پرسی کردم و وقتی به کامران رسید....دوباره همون لبخند جادوییشو تحویلم داد...چقدر با موهای بسته جذاب تر شده بود. بدون هیچ حرفی فقط دستمو به گرمی فشرد و من آرزو می کردم که زمان همون جا متوقف شه. هممون رو مبل نشسته بودیم و همه با هم حرف می زدن اما تنها کسی که ساکت بود من بودم....هر چند وقت یه بار سنگینیه نگاه کامرانو رو خودم حس می کردم اما به روی خودم نیاوردم

 

کامران:

وقتی دیدمش قلبم بی قرار تر از قبل خودشو به این طرف و اون طرف می کوبید می ترسیدم هر لحظه همه صداشو بشنون. دلم می خواست باهاش حرف بزنم اما می دونستم این استرس همه چیزو رو می کنه. بعضی وقتا که هومن پدرامو یا فرزینو اذیت می کرد یه لبخند گوشه ی لبش مهمون می شد. عزیزمم وقتی می خندید تمام وجودم جون می گرفت...صدایی شنیدم که داشت منو صدام میزد.

هومن: کامران...گوشیت خودشو خفه کرد اینقدر زنگ خورد ما همه صداشو شنیدیم تو نشنیدی؟؟

دست و پامو گم کردم با یه ببخشید از اتاق اومدم بیرون و جواب دادم.

من: چیه ستاره؟؟

ستاره: چرا اینقدر دیر جواب دادی؟؟

من: ببخشید صداشو نشنیدم....کاری داری؟؟

انگار دلخور شده باشه گفت: امشب مهمونی گرفتم باید بیای می خوام با دوستام آشنات کنم.

من: ستاره....

سریع گفت: حرفشم نزن کامران امشب میای. وجود تو تو این مهمونی خیلی مهمه.

من: باشه حالا میام.

ستاره: پس می بینمت.

 

شقایق:

چند دقیقه ای می شد که کامران رفته بود بیرون اما انگار تنها کسی که منتظرش بود من بودم.

هومن: ببینم شقایق موافقی بریم اتاق ضبط؟؟؟؟ کی می خوای واسمون بخونی؟؟ اگه بخوای...

نمی دونم چرا بر خلاف میلم قبول کردم و رفتیم از اتاق بیرون. تو سالن چشمم به کامران افتاد که یه کم اون طرف تر داشت صحبت می کرد....چهره اش نشون می داد که عصبیه و بازم داره سعی می کنه که آروم باشه. از کنارش که رد شدیم صداشو شنیدم.

کامران: باشه...باشه ستاره میام...آخه عزیز من این که دیگه ناراحتی نداره...میام گلم

...:.....

کامران: اوکی گلم

با این حرفا یخ کردم...خدایا ستاره دیگه کی بود؟؟ نکنه...نکنه؟؟ لعنتی! همینو کم داشتم...اگه واقعاٌ کسی تو زندگیش باشه چی؟؟

وارد اتاق ضبط که شدیم هومن به رامین گفت: شقایق پیانو و گیتار خیلی خوب بلده. و بعد بهم اشاره کرد تا یکی از سازارو انتخاب کنم...گیتارو برداشتم اما اصلاٌ وجود بیرونی نداشتم...همه ی فکرم مشغول بود و سرم درد گرفته بود. بالاخره یه آهنگ انتخاب کردم و زدم. سرمو بلند کردم رامین با لبخند بهم نگاه می کرد و هومن سرش پایین بود نگاهمو به فرزین دوختم و یه دفعه نگاهم رو صورت کامران یخ زد...عصبی بودم...نگاهمو ازش گرفتم و از اتاق ضبط اومدم بیرون و از استادیو زدم بیرون. رو نیمکت نشستم و سعی می کردم بغضمو سرکوب کنم اما نشد...با صدای بلند زدم زیر گریه و آروم گفتم: حق من این نبود خدا. مگه ازت چی خواستم؟؟

یه دفعه بارون گرفت و خیس خیس شدم. سرمو بالا گرفتم پوزخندی زدمو زیر لب گفتم: تنها کاری که از دستت برمیاد همین بارونه؟؟ صدامو می شنوی؟؟؟؟ بارونتو فرستادی واسه دلداری من مگه نه؟؟ به جای این کارا چرا منو به اون نمی رسونی؟؟ ده سال کم بود؟؟

....: شقایق

فرزین بود و داشت منو صدا میزد اما من صدام تو گلو خفه شده بود.

فرزین:

کنارش نشستم چشاش سرخ سرخ بود دستمو گذاشتم رو شونش...بدنش داشت از سرما می لرزید کتمو در آوردمو انداختم رو شونه هاش به خودم چسبوندمش و گفتم: آخه من به تو چی بگم؟؟ فکر نکردی تو این هوا زیر بارون ممکنه سرما بخوری؟؟

با صدای گرفته گفت: منو ببر خونه...می خوام برم خونه.

بلندش کردم سرشو رو شونم تکیه داده بود و چشاشو بسته بود. در ماشینو باز کردم نشوندمش رو صندلی و یه پتوی مسافرتی انداختم روش. ماشینو روشن کردم و سریع راه افتادم. گوشیو برداشتمو شماره ی هومنو گرفتم.

هومن: کجایین فرزین؟؟

من: هومن ببخشید...شرمنده مجبور شدیم برگردیم خونه..

هومن: چیزی شده؟؟ چرا شقایق یهو...

من: بعداٌ همه چیو بهت می گم.

گوشیو قطع کردم. بعد از چند دقیقه جلوی خونه نگه داشتم و پیاده شدم. در طرف شقایق باز کردم و گفتم: شقایق؟؟ عزیزم؟؟ بلند شو.

بدون اینکه چشاشو باز کنه گفت: منو ببر خونه ی...

من: نمیشه! میترا تو رو اینطوری ببینه می دونی که چی میشه.

دیگه چیزی نگفت یه کم که به صورتش دقت کردم دیدم پیشونی و صورتش خیسه دستمو گذاشتم رو صورتش داغ داغ بود سریع رو دستام بلندش کردم و بردمش تو خونه رو کاناپه گذاشتمش.

شقایق:

چشامو که باز کردم فرزین کنارم نشسته بود بلند شدم نشستم.

فرزین: خوبی؟؟

- من چرا اینجام؟؟

-می خواستی کجا باشی...تبت خیلی بالا بود...آخه چرا با خودت اینطوری می کنی؟؟

تازه همه چیز یادم اومد...استادیو... زیر بارون

- چند ساعت خواب بودم؟؟

به ساعتش نگاه کرد و گفت: تقریباٌ سه ساعت

-میترا زنگ نزد؟؟

-چرا...بهش گفتم بیرونیم

-چرا؟؟

-می خواستی این کلی ببینتت؟؟

کلافه بودم سرمو انداختم پایین و تو موهام چنگ زدمو گفتم: فرزین؟؟

فرزین: جانم؟؟

من: ستاره کیه؟؟ اگه می دونی راستشو بهم بگو...و بعد با بغض ادامه دادم: کامران خیلی دوسش داره؟؟

فرزین: تو چی داری می گی؟؟

من: من بچه نیستم فرزین فکر کردی نمی فهمم و تو می تونی واسه همیشه اینو از من پنهون کنی؟؟

فرزین: ستاره دوست قدیمیه کامران و هومنه چی شده که همچین فکرایی کردی؟؟

من: دروغ می گی اون...اون...

فرزین: اه شقایق تمومش کن این بچه بازیارو

سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم یه نفس عمیق کشید و گفت: ببخشید...دست خودم نبود...عصبی شدم

من: منو ببر خونه

فرزین: اینقدر از این خونه و من متنفری؟؟

من: من چیزی نگفتم...می خوام برم خونه که کسی رو عصبانی نکنم...تو درست می گی من خیلی بچه بازی درمیارم و واسه همه دردسرم...تو ام بهتر فکر زندگیه خودت باشی و انقدر دلت واسه این بچه ی دردسر ساز نسوزه...خب بالاخره خودش یه روز بزرگ میشه دیگه...

از رو کاناپه بلند شدم و رفتم به طرف در که گفت: آره واسم فقط دردسری ما واسم مهمی اینو می فهمی؟؟ چون به اندازه ی جونم و حتی بیشتر دوست دارم اما تو همش فکر می کنی که تنهایی و هیچ وقت نخواستی کمکت کنم...تو واقعاٌ...

با عصبانیت گفتم: من چی؟؟ حرفتو کامل بزن چرا می ترسی؟؟

واسه چند دقیقه وایستادم و بعد از خونه اومدم بیرون تو پیاده رو بودم که ماشینو جلو پام نگه داشت: بشین می رسونمت.

من: ممنون خودم پا دارم

فرزین: اینقدر لجبازی نکن و حرف گوش کن!

سوار ماشین شدم و با سرعت به طرف خونه حرکت کرد.

 

کامران:

جلوی آینه وایستاده بودمو به عکس تو آینه نگاه می کردم...هنوز نمی دونستم برم یا نه...دوست نداشتم برم اما دلم نمی خواست دلشو بشکونم...کت سفیدمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون. هومن یه نگاهی از سر تا پاهام انداخت یه سوتی زد و گفت: چه خبر شده این وقت شب آقا تیپ زدن؟؟

من: خونه ی ستاره

هومن: اونجا دیگه چرا؟؟ خبری شده؟؟

من: نمی دونم مهمونی گرفته می خواد منو با دوستاش آشنا کنه.

هومن: ببینم تکلیفتو با خودت روشن کردی؟؟

با این سوالش یادم از حرف مریم اومد با شک گفتم: هومن؟؟

برگشت و نگاهم کرد

من: حالت خوبه؟؟

لبخند زد و گفت: معلومه چرا می پرسی؟؟

من: چرا همه چیزو تو خودت می ریزی؟؟ حرف بزن اینجوری...

هومن: نه کامران چیزی نیست...ما هر دو نیاز به زمان داریم...اون به عشق من شک کرده ولی من بهش نشون میدم که عاشقشم

دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم: من همیشه کنارتم و کمکت می کنم....می دونم که می تونی اما تو خودت نریز بهم بگو

دستمو فشرد و گفت: بهتره بری الان زننگ میزنه

از خونه اومدم بیرون و نشستم تو ماشین باید تکلیف هر دوتامون روشن می شد...رابطه ی من و ستاره خیلی وقت که از هم پاشیده.

بعد از چند دقیقه جلوی خونه ی ستاره نگه داشتم انگار هنوز کسی نیومده بود...متوجه ی یه ماشین شدم که یه پسر و دختر ازش پیاده شدن وقتی به سمتم چرخیدن آتیش گرفتم! از چیزی که متنفر بودم با چشای خودم دیدم. ستاره که دستاشو دور بازوی پسره حلقه کرده بود باهم حرف می زدن و می خندیدن...ستاره که منو دید دوید به طرفم و گفت: بالاخره اومدی؟؟

از بوی بد مشروب حالم داشت بهم می خورد معلوم بود مست کرده

پوزخند زدم و گفتم: این شکلی می خوای از مهمونا پذیرایی کنی؟؟

ستاره که به زور رو پاهاش وایستاده بود گفت: آره عشق من خوبه؟؟

من: خجالت بکش ستاره این چه قیافه ایه که واسه خودت درست کردی؟؟ اون پسره کیه؟؟

بلند زد زیر خنده و گفت: دیوید دوست پسرمه! نمی دونستی؟؟

من: آره دارم می بینم! خیانت دومتو دارم می بینم! من احمق بودم که فکر کردم اشتباه کردی و پشیمونی! اما مثل اینکه واسه تو فقط پول مهمه! با صدای بلندتر داد زدم: آرهههه؟؟ جواب بده لعنتی!

ستاره: آره درست فهمیدی..نه مهمونی ای در کاره و نه عشقی! تمام این مدت فقط داشتم فیلم بازی می کردم تو خیلی احمق بودی که نفهمیدی!

من: دهنتو ببند! برو! برو با اون پسره خوش باش! حتماٌ می خوای از اونم واسه رسیدن به آرزو های خودت بازی کنی آره؟؟

با صدای بلند گفتم: دیوید از من یه نصیحت مواظب باش این دختر هوس باز کار دستت نده.

و بعد رو به ستاره گفتم: حالم ازت بهم می خوره...دیگه طرفای من پیدات نشه فهمیدی؟؟

دستمو مشت کرده بودم و با عصبانیت نشستم تو ماشین از اینکه خیانت کرده بود ناراحت نبودم خوشحالم شدم ولی ناراحتیم از این بود که نتونستم همون بار اول از زندگیم بیرونش کنم.

در قسمت آینده:

-کامران راستشو بگو مریم کجاست ها؟؟!!!

- هومن اون...داره از اینجا میره! یک ساعت دیگه پرواز داره

با عجله رفتم سمت فرودگاه اما نبود هر جارو می گشتم نبود.

.

.

-فرزین یه کاری بکن شقایق اصلاٌ حالش خوب نیست....

- دوست دارم تمام زندگیم....


سلام دوستای گلم خوبین؟؟ دلم واستون تنگ شده بود بالاخره داستانو گذاشتم....مرسی که سر می زنین...آپ بعدی مشخص نیست...فردا میام واسه خبر دادن....عاشقتونم بااااای
[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 22:19 ] [ شقایق ] [ ]


من برگشتم!!!!!!

 

سسسسسسلام من برگشتممممممم

خوبین خوشین؟؟؟ من برگشتم کانادا.دلم خیلی داستون تنگ شده بود راستی می دونم دیر شده ولی روز دخترو به همه تبریک می گمشرمنده ام چون از داستانای همه عقبم....می خواستم داستانو تو این هفته بزارم اما نشد...ولی به زودی بر می گردم ( شاید داستانو این هفته بزارم اما هنوز معلوم نیست).

داستان فرشته ی نجات به زودی

اینم حند تا عکس از کنسرت آنتالیا

 

[ شنبه بیست و یکم مرداد 1391 ] [ 8:14 ] [ شقایق ] [ ]


سلام!!! دوستای گلم خوبین؟؟؟؟ دلم خیلی واستون تنگ شده بود این دفعه گفتم بیام چند تا عکس بذارم....هر چند می دونم منتظر داستانین.....خب باید بگم آخر شهریور داستانو میذارم.....راستش نمی دونستم که اینقدر منتظر داستانم باشین....فکر نمی کردم خوشتون بیاد.....واقعا ممنونمدوستون دارم خیلی زیاد.

[ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 12:27 ] [ شقایق ] [ ]


سلام

سلام......نمی دونم منو یادتون هست یا نه.....من نگینم.....امروز با شقایق حرف زدم......متاسفانه......نمی دونم باید چی بگم......اما خواهش می کنم واسش دعا کنین....راستش با اتفاقاتی که واسش افتاده نمی تونه مثل قبل سرحال باشه و بیاد وب......نظراتو که داشتم واشس می خوندم گریش گرفت....طوری که خودم اصلاً باور نمی کردم.......خواهش می کنم واسش دعا کنین.....جایی رسیده که اصلاً نمی تونم یعنی نمی دونم چه جوری باید آرومش کنم. امروز خودم واستون عکس میذارم اما قبلش چیزی از طرف شقایق هست که می خوام بگم.....

شقایق: دوستای گلم خوبین؟؟؟ باور کنین خیلی دلم واستون تنگه اما چاره ای ندارم....باید برم.....واقعاً متاسفم که داستان نصفه مونده اما در شرایطی نیستم که بتونم ادامه بدم و متاسفم که با خبر های خوبی نیومدم....موضوع کامران هومن نیستن یا داستان.....گفتنش خیلی سخته اما بدونین......قول نمی تونم بدم اما شاید برگردم...شاید هم هیچ وقت......ولی بدونبن خیلی دوستون دارم

خب بچه ها اینم حرفای شقایق....این روزا همش کارش شده گریه....اولش قبول نکردم که من عکس

........بذارم تا خودش مجبور بشه بیاد اما......

حالا منم عکس نمی ذارم تا خودش بیاد..

[ دوشنبه دوم مرداد 1391 ] [ 14:16 ] [ شقایق ] [ ]


سلااااااااامممممممم!!!!!!

سلااااااااامممممممم!!!!!! من نتم وصل شده!!!!!!!!!!!!!! کم کم میام به همتون سر میزنممم!!!!!

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 8:43 ] [ شقایق ] [ ]


قسمت بیست و سوم

اینم چند تا عکس جدید

رو ماشین خوش می گذره؟

از دست این کامران موقعه ورزش کردنم ژست می گیره!!!!!

اینم دختر هنگامه سوگند....وای من الان شدیدن دارم بهش حسودی می کنم!!

ببینین چی پیدا کردم یه عکس از ویدیو مال تو


داستان فرشته ی نجات قسمت بیست و سوم در ادامه مطلب




ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 3:14 ] [ شقایق ] [ ]